کتاب قبایل

رهبری به سبک ست گادین، بررسی مفاهیم کلیدی کتاب قبایل

بررسی مفاهیم کلیدی کتاب «قبایل» نوشته «ست گادرین»

۱- هدف این بررسی | ۱۴۰۱/۰۵/۲۹

۲- قبیله یعنی ارتباط | ۱۴۰۱/۰۶/۰۵

۳- چهار سطح ارتباط در قبیله | ۱۴۰۱/۰۶/۱۲

۴- تبدیل «گروهی از مردم» به «قبیله» | ۱۴۰۱/۰۶/۱۹

۵- سه مولفۀ جنبش | ۱۴۰۱/۰۷/۱۰

۶- قبایل مقاومند | ۱۴۰۱/۰۷/۱۳

مفاهیم اصلی از متن کتاب

این مفاهیم به صورت پراکنده توی فصول مختلف کتاب اومده که سعی کردم تحت ۶ موضوع کلی دسته‌بندیشون کنم.

قبیله

قبیله (tribe) گروهی از افراد مرتبط به یکدیگر، مرتبط به رهبر و مرتبط به یک ایده است.

هر گروه فقط به دو چیز نیاز دارد تا قبیله محسوب شود: علاقۀ مشترک (a shared interest) و راهی برای برقراری ارتباط (a way to communicate).

قبایل به رهبری نیاز دارند. گاهی یک نفر رهبری می‌کند، گاهی چند نفر. مردم دنبال ارتباط و رشد چیزی جدیدند.

کارشناسان FBI قبیله‌اند، همان‌طور که داوطلبان ACLU قبیله‌اند.

قبیله یعنی ایمان، یعنی باورکردن ایده و همبستگی (Tribes are about faith—about belief in an idea and in a community). قبیله بر پایۀ احترام و تحسین (respect and admiration) رهبر قبیله و بقیۀ اعضا شکل می‌گیرد. به کارِت ایمان (believe) داری؟ هر روز؟ معلوم می‌شود که باور (belief)، راهبردی درخشان است.

دو چیز لازمۀ تبدیل گروهی از افراد به قبیله است:
۱- علایق مشترک (A shared interest)؛ [به نظر می‌رسه «علاقۀ مشترک» ترجمۀ بهتری باشه.]
۲- راهی برای برقراری ارتباط (A way to communicate).
برقرای ارتباط ۴ نوع است:
۱- رهبر با قبیله؛
۲- قبیله با رهبر؛
۳- عضو قبیله با عضو قبیله؛
۴- عضو قبیله با غریبه.
پس رهبر به روش‌های زیر می‌تواند به افزایش اثرگذاری قبیله و اعضایش کمک کند:
۱- تبدیل علاقۀ مشترک به هدفی پرشور و میل به تغییر؛
۲- فراهم کردن ابزارهایی مختص اعضا برای محکم کردن ارتباطشان؛
۳- به خدمت گرفتن قبیله برای رشد و به دست آوردن اعضای جدید.

قبیله شیء نیست. قبیله ارتباط است (Tribes aren’t about stuff. They’re about connection).
فکر کردن به شیء آسان است؛ زیرا دیدنی، لمس کردنی و نگه داشتنی است.

دسته (crowd)، قبیله‌ای بدون رهبر است.
دسته قبیله‌ای بدون ارتباطات است.
دسته‌های مردم جالب‌اند و همه‌جور مصنوعات ارزنده می‌سازند و بر بازار تأثیر می‌گذارند. اما قبایل پایدارتر و تأثیرگذارترند (longer lasting and more effective).

این چیزی است که قبیله را شکل می‌دهد. خودی و غریبه داریم.
(That’s what makes it a tribe, of course. There are insiders and outsiders).

قبایل سازمان‌های عاشق رهبری، سریع و ترقی‌خواه [هستند ] که با تغییر شکوفا می‌شوند. به‌ویژه وقتی در حال رشدند. اما دیر یا زود، قبایل سردرگم می‌شوند. به جای این که اینجا بایستم و از دست رفتن فرصت‌ها را نگاه کنم، از اینجا می‌روم. شرط می‌بندم بعضی از شما، از بهترین‌هایتان، دنبالم خواهید آمد.

اعضای قبیله به آنچه برای اهدافشان و برای یکدیگر رخ می‌دهد، اهمیت می‌دهند.
اگر کسی اهمیت ندهد، آن وقت قبیله‌ای نخواهید داشت. اگر از دل و جان (really and deeply) اهمیت ندهید، آن وقت به احتمال زیاد قادر به رهبری نخواهید بود.

طرفدار (Fan)

[برگرفته از مقالۀ «هزار طرفدار واقعی» نوشتۀ کوین کلی] طرف‌دار واقعی عضوی از قبیله است که به‌تمامی به شما و کارتان اهمیت می‌دهد. این فرد از خیابان رد می‌شود که از شما خرید کند یا دوستی را بیاورد که حرف‌هایتان را بشنود یا برای پشتیبانی از شما اندکی بیشتر سرمایه‌گذاری کند. هر هنرمند در قبیله‌اش فقط به هزار طرفدار واقعی نیاز دارد. همین کافی است.

بسیاری از سازمان‌ها به اعداد اهمیت می‌دهند، نه طرفدارن. آنها به تعداد بازدید (hits) یا کلیک‌های پیاپی (turnstile clicks) یا نام‌برده‌شدن در رسانه (media mentions) اهمیت می‌دهند. آنچه از دست می‌دهند، تعهد و همبستگی (commitment and interconnection) نیرومندی است که طرفداران واقعی به ارمغان می‌آورند.

چند طرفدار واقعی برای تغییر همه‌چیز کافی است و در عین حال، خواستۀ آنها سخاوت (generosity) و شجاعت (bravery) است.

چرا قبایل یا رهبری

به تعلق داشتن نیازمندیم (we need to belong) [سرنخ: Belongingness]. یکی از قدرتمندترین سازوکارهای بقای ما آن است که بخشی از یک قبیله باشیم؛ یعنی در گروهی از افراد هم‌فکر قرار بگیریم و به یکدیگر کمک کنیم. ما به سمت رهبران و ایده‌هایشان جذب می‌شویم و نمی‌توانیم در مقابل موج تعلق و شور ایده‌های جدید مقاومت کنیم.

قبیله‌ها زندگی‌مان را بهتر می‌کنند و رهبری قبیله بهترین روش زندگی است.
(Tribes make our lives better. And leading a tribe is the best life of all).

شاهان همیشه برای حفظ ثبات کار کرده‌اند؛ زیرا بهترین راه شاه ماندن همین است. آن‌ها از قدیم پیرامونشان را با درباریان فربه، متملق و با حقوق هنگفت پر کرده‌اند که منافع هرکدامشان به ثبات اوضاع گره خورده است.
پادشاهی تأثیر عظیمی بر نگرش ما به جهان داشته است. شاهان به ما دربارۀ قدرت و نفوذ و دربارۀ انجام دادن کارها آموخته‌اند. از روی همین پادشاهی‌ها ساخت شرکت‌ها، سازمان‌های غیرانتفاعی و دیگر سازمان‌ها را یاد گرفته‌ایم.
شرکت‌ها از قدیم بر محور مدیرعامل و همۀ مزیت‌ها و قدرتش شکل می‌گرفته است. هرچه به شاه یا مدیرعامل شدن نزدیک‌تر شوید، نفوذ و قدرت بیشتری به دست می‌آورید. هدف شرکت غنی‌سازی شاه و حفظ قدرتش است.

مردم خواهان تغییرند، از اینکه بخشی از جنبش باشند، لذت می‌برند و دربارۀ موضوع‌هایی حرف می‌زنند که چشمگیر (remarkable) است، نه ملال‌انگیز (boring).

اگر رهبری توانایی خلق تغییر باورهای قبیله باشد و بازار نیازمند تغییر، آنگاه بازار به رهبرانی نیازمند است.

ما تازگی (novelty) و مد (style) و از همه مهم‌تر، چیزهای عالی (great) می‌خواهیم. اگر می‌خواهی از تو تبعیت کنیم، خسته‌کننده (boring) نباش. «به اندازۀ کافی خوب» (Good enough) خیلی وقت است دیگر به اندازۀ کافی خوب نیست. پس چرا عالی نباشی؟

دو چیز دست به دست هم داد تا به فکر کارخانه (factory) [کارخانه هر سازمانی که محصول یا خدمتی تولید می‌کند، خروجی کارش سنجش‌پذیر است و تلاش می‌کند هزینه‌ها را در ادامۀ کار کاهش بدهد. هر شغلی که در آن رئیست می‌گوید چه کاری را چگونه انجام بدهی.] بیفتیم:
۱- کارخانه‌ها آمدند. راه‌اندازی کارخانه و پرکردن آن از کارگران راه خوبی برای سود کردن است.
۲- وجود کارخانه‌ها هیچ ربطی به کارایی (efficiency: حداکثر خروجی با حداقل منابع) ندارد و حسابی به ذات بشر (human nature) مربوط است. بخشی از وجودمان خواهان ثبات است. ما به دنبال اجتناب از پذیرش مسئولیتیم و کارخانه چنین چیزی را نصیبمان می‌کند.
کارخانه بخشی از بافت زندگی‌مان است، چون حقوق می‌دهد، چون ثابت است، چون آن را می‌خواهیم.

قبایل تاکنون موثرترین کانال‌های رسانه‌ای بوده‌اند؛ اما فروشی یا اجاره ای نیستند. قبایل کاری را که شما می‌خواهید، نمی کنند؛ کاری را که خودشان میخواهند، می‌کنند. به این دلیل است که پیوستن به قبیله و رهبری آن سرمایه‌گذاریِ بازاریابی بسیار قدرتمندی است.

رهبری

هر کس فقط بازاریاب (marketer) نیست؛ اکنون هرکس رهبر (leader) نیز محسوب می‌شود. رشد انفجاری قبایل، گروه‌ها، محافل و حلقه‌های جالب، به این معناست که هر کسی که بخواهد، می‌تواند تغییری ایجاد کند.

رهبری دشوار نیست؛ اما سال‌ها برای اجتناب از رهبری کردن آموزش دیده‌اید (Leadership isn’t difficult, but you’ve been trained for years to avoid it).

رهبران… با قبایلشان ارتباط برقرار می‌کنند و به قبیله کمک می‌کنند با خودش ارتباط برقرار کند.

رهبران هیاهو می‌سازند.
(Leaders make a ruckus).

رهبران بزرگ، با توانمند کردن قبیله در برقراری ارتباط، جنبش (movement) خلق می‌کنند.
آن‌ها به جای اینکه به مردم دستور تبعیت بدهند، شالوده‌هایی را شکل می‌دهند که مردم بر مبنای آن‌ها با هم ارتباط برقرار می‌کنند.
میان اینکه به مردم بگویید چه بکنند و اینکه آنان را به حرکت برانگیزید، تفاوت وجود دارد. جنبش زمانی رخ می‌دهد که مردم با هم حرف می‌زنند، وقتی که ایده‌ها در بطن اجتماع (community) منتشر می‌شود و مهم‌تر از همه، وقتی که پشتیبانی همتایان باعث می‌شود مردم کاری را بکنند که همیشه کار درستی (right thing) می‌دانسته‌اند.

سناتور بردلی در تعریف خود برای جنبش ۳ مؤلفه قائل است:
۱- [انگیزش (motivate) :] روایتگر (A narrative)؛ همان که داستان کیستی‌مان و آینده‌ای را که می‌خواهیم بسازیم، تعریف می‌کند.
۲- [ارتباط (connect) :] ارتباط میان رهبر و اعضای قبیله.
۳- [به‌کار گیری قبیله (leverage) :] کاری برای انجام دادن.

رهبران بزرگ فقط و فقط روی قبیله تمرکز می‌کنند. [و نه افتخار (glory).]

رهبران بزرگ توجه نمی خواهند؛ اما می‌توانند از آن برای متحد کردن قبیله و تقویت روحیۀ هدفمندی (sense of purpose) قبیله استفاده کنند.

رهبری کمیاب(scarce) است زیرا معدودی از افراد حاضرند دردسری (discomfort) را که برای رهبری کردن لازم است، به جان بخرند. این کمیابی مایۀ ارزشمندی (valuable) رهبری است. وقتی دردسر را شناسایی می کنی، در واقع جایی را پیدا کرده‌ای که به وجود رهبر نیاز است.

رهبری فقط به معنای تحریک کردن قبیله نیست. با موفقیت به پایان رساندن مسیر هم به همین اندازه تلاش نیاز دارد.

رهبران کنجکاوند (Leaders are curious). بنیادگرا (fundamentalist) کسی است که پیش از کاوش در هر موضوعی، بررسی می کند آیا از نظر باورهای مذهبی‌اش (his religion) پذیرفتنی است یا نه. برعکس، فرد کنجکاو (curious person) کسی است که ابتدا در موضوع کاوش می‌کند و بعد بررسی می‌کند که آیا می خواهد عواقبش را بپذیرد یا نه.
کنجکاوی کلمه کلیدی است. کنجکاوی به درآمد، تحصیلات (education) و به حتم به آیین سازمان‌یافته (organized religion) هیچ ربطی ندارد، بلکه به تمایل به فهمیدن (desire to understand)، تمایل به امتحان کردن و تمایل به باز کردن هر پاکت جالبی ربط دارد. توده‌های میانی (The masses in the middle) مغز خود را شست‌وشو داده‌اند و فکر می‌کنند کار بی خطر (safe) آن است که هیچ کاری نکنند و فرد کنجکاو تحمل چنین چیزی را ندارد.
در طول هفت، ده یا حتی پانزده سال تحصیل، مجبورتان می‌کنند کنجکاو نباشید. کنجکاوان بارها و بارها و بارها تنبیه می‌شوند.

رهبران نه‌تنها در شمار بیشتر مردم (most people) نیستند، بلکه اعضای مهمترین قبایل نیز در شمال بیشتر مردم نیستند.

رهبری بیشتر وقت‌ها به معنای مانند بازندگان (underdog) فکر و عمل کردن است. زیرا رهبران برای تغییر اوضاع کار می‌کنند و برندگان به ندرت تغییر ایجاد می کنند.

راز رهبری، ساده است: آن چه را باور دارید، انجام دهید. تصویر آینده را ترسیم کنید. به آنجا بروید. مردم به دنبال‌تان خواهند آمد.
(The secret of leadership is simple: Do what you believe in. Paint a picture of the future. Go there. People will follow).

رهبری تا حد بسیار زیادی هنر است و فقط کسانی به این هنر دست می‌یابند که اصالتاً سخاوتمند (authentic generosity) و با قبیله‌شان رابطۀ غریزی (visceral connection) برقرار می‌کنند.

رهبران وضع موجود را به نقد می‌کشند.
(Leaders challenge the status quo).
رهبران بر مبنای هدفشان، فرهنگی خلق و دیگران را در آن فرهنگ دخیل می‌کنند.
(Leaders create a culture around their goal and involve others in that culture).
رهبران دربارۀ جهانی که می‌خواهند تغییرش دهند، بسیار کنجکاوند.
(Leaders have an extraordinary amount of curiosity about the world they’re trying to change).
رهبران از (اشکال مختلفِ) جذبۀ خود برای جذب و انگیزش پیروان استفاده می‌کنند.
(Leaders use charisma (in a variety of forms) to attract and motivate followers).
رهبران چشم‌اندازی را که برای آنده متصورند، به اطلاع دیگران می‌رسانند.
(Leaders communicate their vision of the future).
رهبران به چشم‌انداز متعهدند و تصمیم‌هایشان را بر مبنای این تعهد می‌گیرند.
(Leaders commit to a vision and make decisions based on that commitment).
رهبران میان پیروان خودارتباط برقرار می‌کنند.
(Leaders connect their followers to one another).

رهبران می‌فهمند که تغییر نه‌تنها همه جا حاضر است، بلکه کلید موفقیت است. و معلوم می‌شود کرکنان متعهد به تغییر که در تحقق تغییر مشارکت می‌کنند، شادتر و پربازده‌ترند (happier and more productive).

رهبران چیزهایی خلق می‌کنند که پیش‌تر وجود نداشته است.

رهبران هیچ وجه اشتراکی ندارند. آنها از نظر جنسیت یا سطح درآمد یا جغرافیا هیچ وجه اشتراکی ندارند. از نظر ژن، تحصیل، نسب و حرفه همین‌طور. به عبارت دیگر، رهبران رهبر به دنیا نمی‌آیند. با اطمینان می‌گویم.

ماهیت رهبری به این معناست که کاری را که در گذشته انجام شده، انجام نمی‌دهید.

مدیریت

رهبری یعنی خلق تغییری که باورش دارید. مدیریت یعنی دست‌کاری منابع (manipulating resources) برای انجام دادن کاری مشخص.

رهبران دنبال‌کنندگانی دارند. مدیران کارمندانی دارند. میدارن ابزارهای کوچکی می‌سازند. رهبران تغییر ایجاد می‌کنند.
(.Leaders have followers. Managers have employees. Managers make widgets. Leaders make change).

[رهبران] به جای استفاده از تهدید و دیوان‌سالاری (threats and bureaucracy) برای مدیریت (manage) مردم، از شور و ایده‌ها (passion and ideas) برای رهبری (lead) آنها استفاده می‌کنند.

مدیریت غالباً وضعیت موجود را حفظ می‌کند تا به مردم عادی (average people) محصولات عادی (average products) بدهد. در محیط باثبات، راهبرد درستی است.

با مدیریت نمی‌توانید به ابتکار (initiative) برسید. … بازار به نوآوری (innovation) پاداش می‌دهد؛ یعنی چیزهای تازه (fresh)، باب روز (stylish)، چشمگیر (remarkable) و جدید (new). تولید چنین محصولات و خدماتی مستلزم ابتکار است.

در دوران بی‌ثباتی، رشد نتیجۀ رهبرانی است که تغییر می‌آفرینند و سازمانشان را مشارکت می‌دهند، نه وجود مدیرانی که کارکنانشان را به کار بیشتر در ازای حقوق کمتر وامیدارند.

مدیران همیشه درحال سازش‌اند. سازشگری (Settling) خوشایند نیست. عادتی زیان‌بخش و شیبی لغزنده است که به میان‌مایگی هدایتمان می‌کند. بدعت‌گذاران سازش نمی کنند. هنر رهبری درک چیزهایی است که نمی‌توانید رویشان مصالحه (compromise) کنید.

از نظر من، گوسفندداری پیامد استخدام کسانی است که یاد گرفته‌اند فرمانبردار باشند، سپردن کارهای بی‌نهایت احمقانه به آنها و ترساندن‌شان در حدی که به صف مانند. سازمان‌ها شغل‌هایی به این افراد (گوسفندها، همون کسایی که دنبال استخدامن و تو اکثر موارد در حال طی کردن تحصیلات تکمیلی و تکمیلی‌تر) می‌دهند و به کمک ترس آنها را در این سمت‌ها مدیریت می‌کنند و این به گوسفند‌داری منجر می شود.
[کسانی که تدریس یا استخدام می کنیم] نباید رفتار گوسفندوار را قبول کنیم، به چنین رفتاری پاداش ندهیم و آن را محترم نشماریم.

اگر بزرگ باشید، به بزرگی عادت کرده‌اید و انتظار دارید بزرگ بمانید. این یعنی کارکنان، نسلی پس از نسل دیگر، برای تداوم روشی که نتیجه می‌دهد، استخدام می‌شوند. ریسک‌های بزرگ و طرح‌های دیوانه‌وار به یقین مذموم است.

مدیران منفی‌باف‌اند. مدیران بدبین‌اند. از سوی دیگر، رهبران امیدوارند.
امید بدون راهبرد (strategy)، به خلق رهبری منجر نمی‌شود. رهبری زمانی شکل می‌گیرد که امید و خوش‌بینی‌تان (optimism) را با چشم‌انداز آینده و راهی برای رسیدن به آن هماهنگ کنید. اگر باور نداشته باشید می‌توانید به جایی برسید که می‌خواهید، کسی پیروتان نخواهد شد.

دستورات

قانون جدید: اگر می‌خواهی رشد کنی، باید مشتریانی پیدا کنی که خواهان پیوستن به تو باشند یا باورت کنند یا به تو کمک کنند یا حمایتت کنند. این مشتریان فقط دنبال چیزی جدیدند.

مهارت و نگرش (Skill and attitude) نقش اساسی دارند؛ اما قدرت (Authority: اقتدار و اختیار ناشی از مقام و منصب) نه. در واقع قدرت را می‌توان در میانۀ راه به دست آورد. [جای دیگه داریم: Managers manage by using the authority the factory gives them].

سازمان‌هایی که وضع موجود را خراب می‌کنند، برنده می‌شوند.
وضع موجود چه‌بسا به‌معنای روشی برای بسته‌بندی محصول باشد که هر کس انتظارش را دارد یا مدل قیمت‌گذاری‌ای که چون مدت زیادی برقرار بوده‌ همه قبولش دارند.

در نبرئ میان دوایده، ضرورتاً بهترین ایده برنده نمی‌شود. نه. ایدۀ برنده ایده‌ای است که بیشترین بدعت‌گذاران نترس (fearless heretic) را پشت سر خود دارد. [بدعت‌گذار: کسی که رسم و آئیین نو و بی‌سابقه می‌سازه. مرتد هم معنی می‌ده که می‌شه کسی که از آئین حق برگشته.]

تنها میان‌بر، تنها تاکنیک و تنها دانش یا اطلاعات محرمانۀ این کتاب این است: تنها چیزی که مانعتان می‌شود ترس خودتان است.

جوهرۀ رهبری، آگاهی از ترستان (و دیدن آن در افرادی که آرزوی رهبری‌شان را دارید) است. هیچ‌وقت برطرف نخواهد شد؛ اما آگاهی از آن کلید پیشرفت است.

کسانی … که سال‌ها تقلا کرده‌اند؛ اما هرگز به جایی نرسیده‌اند. این آدم‌ها مدام در تبعیت کردن بهتر می‌شوند؛ اما هرگز رهبری را یاد نمی‌گیرند. از رهنمودها تبعیت می‌کنند، از دستورها تبعیت می‌کنند، از جمع تبعیت می‌کنند و مهارت‌هایشان را ارتقا می‌دهند؛ اما پنهان می‌شوند. از ترس رهبری پنهان می‌شوند.

به پرسش کشیدن وضع موجود مستلزم تعهد است؛ چه تعهد آن و چه خواص.

اولین موضوعی که رهبر باید روی آن تمرکز کند، تحکیم قبیله (tightening the tribe) است. یعنی وسوسۀ گسترش قبیله، افزایش اعضا و پیام را به گوش دیگران رساندن. قبیله ای شکوفا می‌شود که اعضایش سریعتر با هم ارتباط برقرار می‌کنند و چابک و آکنده از هیجان‌اند. قبیلۀ محکمتر بیشتر ممکن است صدای رهبرش را بشنود و احتمال هماهنگ‌سازی کنش‌ها و ایده ها در سطح اعضای قبیله بیشتر است.

در دنیای آنلاین حتی به گرد پای سخت‌کوشی (hard work) و سخاوتی (generosity) که در رهبری دیده می شود، نمی‌رسد. اما این ابزارها، صرف نظر از اینکه چه کسانی در قبیله هستند، رهبری را قدرتمندتر (powerful) و پربازده‌تر (productive) می‌کند.

سازمان، از هر نوع که باشد، به کسانی نیاز دارد که فقط خواهان دنبال‌روی نباشند، بلکه مشتاق هم باشند.
(any organization, needs people who aren’t just willing to follow, but are eager to follow).

مردمی که جز تبعیت کورکورانه (mindlessly follow) از دستورها کاری بلد نیستند، به دو طریق ناامیدت می کنند:
۱- رهبری محلی (local leadership) را که هنگام تعامل اعضای قبیله لازم است، انجام نمی‌دهند. [رهبری خُرد (microleadership) برای سازمانتن ضروری است.]
۲- در زمینۀ جذب اعضای جدید برای قبیل‌ات خیلی عملکرد خوبی نخواهند داشت؛ زیرا تبلیغ از روی ایمان (evangelism: بشارت) ، مستلزم رهبری است.
در هر صورت، خرده‌رهبران داخل سنگرها و پیروان مشتاق شان تغییر ایجاد می‌کنند ، نه سردسته‌ایی (honcho) که در ظاهر گروه را اداره می کند.

برای برنده شدن در انتخابات، باید بیش از نیمی از آرا را به دست آورید. برای رهبری قبیله، چنین قانونی مصداق ندارد. تنها چیزی که برای این کار نیاز دارید، انگیزه دادن به کسانی است که تصمیم گرفته‌اند پیروتان باشند. کم‌و‌بیش همیشه، تلاش برای رهبری همه به رهبری هیچ‌کس منجر می‌شود.

رهبران بزرگ برای راضی کردن همه تلاش نمی‌کنند. رهبران بزرگ پیامشان را تلطیف نمی‌کنند که قبیله را کمی بزرگتر کنند. در عوض، متوجه‌اند که قبیله باانگیزه و یکپارچه و در حال حرکت‌، بسیار قدرتمندتر از گروه بزرگتر است.
بعضی قبایل وقتی کوچکترند ، عملکردشان بهتر است. انحصاری‌ترند و ورود به آنها دشوارتر است. بعضی قبایل دقیقاً چون کوچک‌اند ، شکوفا می‌شوند. اگر بکوشید چنین قبیله‌ای را بزرگتر کنید‌، چه‌بسا همه چیز را خراب کنید. «دیگر هیچ‌کس به آنجا نمی‌رود ، خیلی پرطرفدار است.»
برای اینکه زندگی شغلی یا کسب‌و‌کارتان را رشد دهید یا قبیله را بزرگ کنید، نیازی نیست بیشتر افراد را به سمت خود بکشید.

باید بدانید تنها موضوعی که باعث می‌شود نتوانیم فردی شویم که اوضاع را تغییر می‌دهد، یک چیز است: نداشتن ایمان (lack of faith). ایمان به اینکه می توانیم انجامش بدهیم. ایمان به اینکه ارزش انجام دادن دارد. ایمان به اینکه شکست نابودمان نخواهد کرد. ایمان به غلبه بر ترس و امید منجر می‌شود. بدون ایمان، رهبر بودن و مانند بدعت‌گذاران عمل کردن خودکشی است.

رهبرانی که عزم خود را برای بخشیدن (give) جزم می‌کنند، مولدتر از رهبرانی هستند که به دنبال به‌ دست‌ آوردن‌اند. موضوع شگفت‌انگیزتر این است که نیت (intent) رهبر مهم است. شست قبایل خبردار می‌شود که چرا کسی به دنبال جلب توجه‌شان است.
جالب است بدانید کسانی که … اغلب موفق می‌شوند رهبری را به خاطر کارهایی که می‌توانند برای قبیله انجام دهند، بر عهده می‌گیرند، نه به‌خاطر کار‌هایی که قبیله می‌تواند برایشان انجام دهد.

فردی که بر چشم‌انداز خود اصرار دارد، می‌تواند تغییر ایجاد کند.
(one person with a persistent vision can make change happen).

آیین حامی وضع موجود است و تشویق‌مان می‌کند به جای اینکه برجسته باشیم، شبیه دیگران شویم.
(Religion supports the status quo and encourages us to fit in, not to stand out).

رهبری مستلزم چیزی فوق‌العاده است، فراخوان به عملی که مقاومت‌ناپذیر باشد و آرمانی که ارزش جنگیدن داشته باشد و به راستی مردم را به پیوستن وادار کند. اگر فوق‌العاده (over the top) نباشید، هیچ شانسی برای تحقق این هدف نخواهید داشت.

زمانی که نمی‌دانید باید به کجا بروید، تعهد یا شور لازم را ندارید یا بدتر از همه، نمی‌توانید بر ترستان غلبه کنید، رهبری بدترین کار است.

[صنعت موسیقی دو موضوع را نتوانست درک کند:]
۱- هر چیز جدید، حداقل در ابتدا، به‌ندرت به خوبی چیز قدیمی است. اگر به راه دیگری نیاز داری که از همان ابتدا بهتر از وضع موجود باشی، هرگز شروع نخواهی کرد.
۲- عملکرد گذشته تضمین کنندۀ موفقیت آینده نیست.

جنبش ها از مردمانی که با هم در ارتباط هستند، برای ایجاد تغییر استفاده می‌کنند.
المان‌های کلیدی خلق خرده‌جنبش (micromovement) شامل پنج کاری که باید انجام شود و شش اصل است:
۱- مانیفست منتشر کنید (Publish a manifesto).
۲- کاری کنید پیروانتان به‌آسانی بتوانند با شما ارتباط برقرار کنند.
۳- کاری کنید پیروان تان به آسانی بتوانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند.
۴- بدانید که پول هدف جنبش نیست.
۵- مراقب روند پیشرفت‌تان باشید (Track your progress).
اصول:
۱- شفافیت (Transparency) به یقین تنها گزینه‌ای است که دارید.
۲- جنبش‌تان باید بزرگتر از شما باشد.
۳- جنبش‌هایی که رشد می‌کنند، شکوفا می‌شوند.
۴- جنبش‌ها وقتی شفاف‌تر می‌شوند که آنها را با وضع موجود یا جنبش‌های رقیب مقایسه می‌کنیم.
۵- غریبه‌ها را طرد کنید (Exclude outsiders).
۶- زمانی که می‌خواهید پیروان‌تان را افزایش دهید، نابود کردن دیگران هرگز به سود جنبش نیست.

بسیار کم پیش می‌آید که زمان رهبری کردن آشکار باشد. به یقین، زمان‌های رهبری کردن زمان‌هایی است که می‌دانید باید برخیزید، موضعی بگیرید، ایده‌ای را نشر بدهید، مانعی را از سر راه بردارید و شجاع باشید.

هر چه برنامه‌های آینده‌تان را مطمئن‌تر اجرا کنید، در عمل خطر بیشتر می‌شود. علت آن است که جهان به واقع و به یقین و بیشتر از احتمالاً در حال تغییر است. اگر اصرار داشته باشی که بازی‌های امروز را با قوانین دیروز بازی کنی، گرفتار می‌شوی. گرفتار راهبردی احمقانه؛ زیرا جهان تغییر کرده است.

رشد با ترغیب (persuading) وفادارترین اعضای (most loyal members) قبایل دیگر برای پیوستن به شما محقق نمی‌شود. آنها آخرین کسانی خواهند بود که تغییر مسیر می‌دهند. با افراد پرشوری (passionate individuals) شروع کنید که هنوز در قبایل دیگر پذیرفته نشده‌اند.

«هنوز نه» بی خطرترین و ساده‌ترین راه برای ممانعت از تغییر است.
«وقتش نیست»، «سخت نگیر»، «صبر کن و ببین»، «نوبت فرد دیگری است» هیچکدام از این طفره رفتن‌ها مناسب رهبرِ در جستجوی تغییر نیست. خیلی زود اقدام کردن، هزینه اندکی دارد؛ اما جریمۀ تاخیر زیاد بسیار سنگین است.

مسئول بودن (to be in charge)، قدرتمند بودن (powerful)، زیبا بودن یا داشتن روابط، برای رهبر بودن الزامی نیست، متعهد بودن (to be committed) الزامی است.
کاریزماتیک بودن رهبرتان نمی‌کند. رهبر بودن شخصیت پرجذبه‌ای به شما می‌دهد. رهبرانی هستند که لکنت زبان دارند و از سخنرانی در حضور مردم می‌ترسند. رهبرانی که در رده‌های پایین نردبان سازمانی قرار دارند، رهبرانی که از پول یا مظاهر آشکار قدرت بی‌بهره‌اند. رهبران زشت هم وجود دارند، پس کارزما به‌یقین به‌معنای جذاب بودن (attractive) نیست. کاریزماتیک بودن انتخاب است، نه نعمت خدادادی.

گوش بده، به‌واقع گوش بده، بعد تصمیم بگیر و حرکت کن. مردم می‌خواهند مطمئن شوند حرف‌هایشان را شنیده‌اید (خیلی توجه نمی‌کنند که گفته‌هایشان را انجام می‌دهید یا نه).

اگر کسانی نداشته باشند که در مسیر اکتشاف برای انجام دادن کاری ارزشمند، جلویتان را بگیرند، بعید است این کار ارزش شروع سفر را داشته باشد. ایستادگی کنید.

کاری که اکنون سخت است، شکستن قوانین است. یافتن ایمان برای بدعت‌گذارشدن، جست‌وجوی نوآوری (innovation) و بعد، در مواجهه با مقاومت‌های گسترده، رهبری تیم و شناساندن ایده به جهان است که دشوار است.

تغییر یک‌شبه افسانه است. رسیدن فوری به پاسخ‌های درست در بازار افسانه است. اینکه ایده‌های بزرگ در یک لحظه به ذهن خطور می‌کنند، افسانه است. این‌طورنیست. این فرایند همیشه (درواقع کم‌وبیش همیشه) تدریجی است. چکه، چکه، چکه. در هر زمان، کمی پیشرفت رخ می‌دهد و راحت هم به دست نمی‌آید.

بخشی از رهبری (در واقع بخش مهمی از آن) توانایی چسبیدن به رویا برای مدتی طولانی است. آن‌قدر طولانی که منتقدان بفهمند به هر شکل به آنجا خواهید رسید… پس دنبالتان خواهند آمد.

شاید این مهم‌ترین ایدۀ عملی این کتاب باشد: رهبران (بدعت‌گذارانی که کارها را به شکل متفاوت انجام می‌دهند و تغییر ایجاد می‌کنند) را پیدا کن و بعد کارشان را تقویت کن، برایشان بستری فراهم بیاور و کمک کن پیروانی پیدا کنند تا اوضاع بهتر شود. همیشه بهتر می‌شود.

مقصود اعتبار نیست، تغییر است.
(Credit isn’t the point. Change is).
دربارۀ کسب اعتبار از من زیاد می‌پرسند. اگر دربارۀ مأموریتتان، دربارۀ نشر ایمان یا در بارۀ دیدن یک اتفاق است، نه‌تنها به اعتبار اهمیت نمی‌دهید، بلکه در عمل خواهان اعتباردهی به دیگران خواهید بود.

کار رهبران این است: داستان‌هایی به مردم می‌دهند که برای خودشان تعریف کنند. داستان‌هایی دربارۀ آینده و تغییر.

کیفیت نه‌تنها ضروری نیست، بلکه خیلی وقت‌ها نامطلوب است. افزایش نقش مد مساوی است با کاهش نیاز به کیفیت (More fashion = less need for quality). عالی، توهم است (Perfect is an illusion)؛ توهمی که برای حفظ وضع موجود خلق شده است.

دین و ایمان

بدعت‌گذاران موفق آیین‌های خودشان را خلق می‌کنند.
(successful heretics create their own religions).
پژوهش اخیر مرکز پژوهش های مردمی و مطبوعاتی پیو (Pew Research Center، About Three-in-Ten U.S. Adults Are Now Religiously Unaffiliated) نشان داد که حدود یک سوم آمریکایی‌ها آیینی (religion) را که با آن بزرگ شده‌اند، کنار گذاشته‌اند. در واقع عده کمی از این مردم ایمان‌شان (faith) را از دست داده‌اند. در واقع، کاری که آنها کرده‌اند تغییر نظامی (system) است که از آن برای تقویت ایمان‌شان استفاده می‌کرده‌اند.
اگر دین شامل قوانینی باشد که از آنها پیروی می‌کنید، ایمان در کارهایی که انجام می‌دهید، متجلی می‌شود.
دین (Religion) و ایمان (faith) اغلب با هم اشتباه گرفته می‌شوند. کسی که مخالف ایمان است، خدانشناس (atheist) خوانده می‌شود و هدف هتاکی قرار می‌گیرد، اما برای کسی که مخالف دین خاصی است، کلمه مشترکی نداریم. بدعت‌گذار (Heretic) کلمه مناسبی خواهد بود.
اگر ایمان شالوده نظام اعتقادی باشد (foundation of a belief system)، آنگاه دین نما (façade) و دورنمای آن است. آسان است که کاستی‌های فرهنگ سازمانی و نظام‌هایی را که به مرور شکل گرفته‌اند ، برطرف کنیم؛ اما اینها به ایمان که در وهله اول نظام را ساخته است هیچ ربطی ندارد.
[تغییر توسط مزدم، توسط رهبرانی ایجاد می‌شود] که به بدعت‌گذار خوانده شدن خود افتخار می‌کنند؛ زیرا می‌پندارند ایمانشان هرگز نقد نمی شود.

دیدگاهتان را بنویسید

1 دیدگاه دربارهٔ «رهبری به سبک ست گادین، بررسی مفاهیم کلیدی کتاب قبایل»