سود گوگل و شبکه‌های اجتماعی تو اینه که توجه ما رو پخش و ریزریز کنن. هر چی بیشتر و تیکه‌تیکه‌تر اینور اونور بچرخیم، آواتارمون سریعتر و بهتر توی هوش مصنوعی کامل‌ می‌شه. فکر کن وارد گوگل بشی و یه مقاله‌ی بلند بدون لینک به هیچ سایت دیگه پیدا کنی که توش هیچ چیز مزاحمی نباشه و نیم‌‍ ساعت مطالعه کنی و از گوگل بیای بیرون. یا بری توی اینستاگرام و دو تا محتوای بلند بدون اینکه چیزی بهت پیشنهاد بشه ببینی و بیای بیرون. هیچوقت اون پلتفرم نمی‌تونه تو رو بشناسه. باید مثل موش آزمایشگاهی حواست اینور اونور پرت بشه که برای پلتفرم سود داشته باشی. مصرف عمیق محتوا همراه با تمرکز، دقیقاً نقطه‌ی مقابلِ سودِ این پلتفرم‌هاس. یعنی اگه کاربراشون رو به این سمت تشویق کنن تو یه سیر نزولی بعد از چند سال ورشکست می‌شن.

هر چی بیشتر دوره‌های آموزشی ببینی بیشتر شبیه بقیه می‌شی. اگر توان و استعدادش رو داری اصول و مبانی رو آموزش ببین، فروع و جزئیات رو خودت پیدا و اجرا کن.

یکی مثل آزا راسکین تو جریان دیزاین، “اسکرول بی‌نهایت” طراحی می‌کنه. یکی دیگه مثل جاستین روزنشتاین “لایک” رو ابداع می‌کنه و یکی دیگه مثل لورن بریشتر “بارگذاری مجدد با کشیدن” رو خلق می‌کنه. درسته که هر سه نفر الان از اتفاقی که دیزاینِ اونها باعث شده تو جامعه بیفته پشیمونن، ولی اون وقتی که داشتن اینکارو می‌کردن صرفاً داشتن وظیفه‌شون رو به بهترین شکل انجام می‌دادن. شاید این پشیمونی از عواقب به خدمت گرفته شدنِ علم و هنر برای افزایش فروش باشه که چون الان خیلی تشدید شده داره به چشم میاد. یه جورای شرکت‌ها از علم و هنر، از عالم و هنرمند استفاده می‌کنن تا برای نبرد اقتصادی اسلحه بسازن. هر چی علم و هنر پیشرفته‌تر، اسلحه قوی‌تر.

نیکلاس کار تو کتاب کم‌عمق‌ها (the shallows) آورده: اوایل که کتاب دراومده بود چون الفبا پیچیده بود و سرهم می‌نوشتن، کسایی که کتاب می‌خوندن با صدای بلند می‌خوندن. یکم که گذشت و الفبا و شکل کتاب تغییر کرد “صامت‌خوانی” رواج پیدا کرد. این قضیه باعث شد از طرف نویسنده‌ها “خلوت‌نویسی” دربیاد. اینکه توی خلوت می‌نوشتن نه به صورت دیکته به یه نفر دیگه باعث شد دایره‌ی لغات افزایش پیدا کنه و کلی شکوفایی ادبی و علمی به وجود بیاد. ادامه می‌ده، حالا (سال ۲۰۱۰ داره اینارو می‌گه) با اومدن کیندل و اتصالش به اینترنت تو آینده شاهد این هستیم که با هم به صورت گروهی کتاب می‌خونیم. من حاشیه می‌زنم روی کتاب تو می‌بینی. در حال خوندن کتاب با بقیه‌ی کسایی که در حال خوندن کتاب هستن چت می‌کنیم. خلاصه می‌شه یه شبکه‌ی اجتماعی.

در نهایت یه جمله می‌گه که این مقدمه رو برای اون آوردم. می‌گه: [در این وضعیت] نویسندگی وسیله‌ای برای ضبط وراجی خواهد شد!

یووال نوح هراری می‌گه ما تو عصر بیست و یکم از فقر فلسفی رنج می‌بریم و نیاز داریم به دیدگاه‌های جدید. می‌گه تمام چیزایی که الان به عنوان اصول فکری و فلسفی داریم، همشون برای قرن هجدهمه. سوال اینه که آیا انسانِ عجولِ سطحیِ دنبالِ سرگرمیِ قرن بیست و یک، اصلاً توان تولید ایده‌ی جدید فلسفی رو داره؟ آیا این همه اختراع و اکتشاف و فکر توی اون دوره، به خاطر رونق کتاب نوشتن و کتاب خوندن نبوده؟ آیا ادامه‌ی مصرف محتواهای به شدت کوتاه باعث نمی‌شه انسانِ عصر اینترنت توان نظریه‌پردازی رو از دست بده؟ آیا پر شدن ریزترین لحظات عمر یه آدم با سرگرمی‌های ارزونِ جذاب که صرفاً سرگرم‌کننده هستن و ذهن رو مصرف‌کننده‌ محض بار میارن، فرصتی برای فعالیت ذهن که بخواد چیزی تولید کنه می‌دن؟ اگه بدن آیا ذهن توان تولید محتوای عمیقی رو داره که مثل ایده‌های قرن هفده و هجده تا صدها سال اثرگذار باشه؟

یه قسمت درخت بیرون از خاکه، یه قسمتش داخل خاک. مردم چون فقط میوه و شاخ و برگ درخت رو می‌بینن از روی همون قضاوت می‌کنن. به نظر مردم اهمیت نده و به میوه و شاخ و برگ درخت بقیه نگاه نکن. خیلیا که بدون ریشه زدن اومدن بالا با یه باد کوچیک میفتن. تا فرصت داری خوب ریشه بزن.

برچسب‌ها: زندگی | کسب و کار | موفقیت

عصر انتشار

رنه دکارت: i think therefore i am. می‌اندیشم پس هستم.
انسان عصر دیجیتال: i share therefore i am. منتشر می‌کنم پس هستم.

اگر انسان قرن هفدهم با “اندیشیدن” خودش رو تعریف می‌کرد، انسان قرن بیست و یک با “به اشتراک گذاشتن” خودش رو تعریف می‌کنه. یعنی هستیِ انسانِ عصر دیجیتال با “اشتراک گذاری” گره خورده. اگر سیصد سال پیش اندیشمندان انسان‌های ارزشمند محسوب می‌شدن، الان “به اشتراک گذارندگان” انسان‌های شهیر هستن.

بالاخره بعد از چند هزار سال امکان تولید و انتشار محتوا برای تمام بشر فراهم شذه. دیگه مثل قدیم نیست که فقط یه عدۀ خیلی کمی که سواد کافی و توانایی نوشتن داشتن بتونن نظراتشون رو با بقیه به اشتراک بذارن. الان همه می‌تونن بقیه رو از دیدگاه‌های خودشون آگاه کنن. شایدم از کل زندگی‌شون. شاید بتونیم بگیم عصر اطلاعات تجلی خواست انسان برای ساده‌سازی پروسۀ تولید و انتشار محتوا بوده.

فرق یه متفکر یا پژوهشگر جهان اولی با یه جهان سومی به بزرگی دیدگاهشونه. جهان اولی می‌خواد مشکل بشریت رو حل کنه، جهان سومی نهایت دنبال موفقیت کشورشه. تو فضای ذهن و نظریه‌پردازی که محدودیت نداریم، چرا کوچیک فکر کنیم.

برچسب‌ها: جهان اول | دیدگاه | ذهنیت

تهِ مارکتینگ کجاست؟

اگه بگیم بازاریابی فرآیند هدایت مشتری از آگاهی تا خرید یا قبل از آگاهی تا وفادارسازی مشتریه، وضعیت ایده‌آلش چیه؟ یعنی اوج بازاریابی چه ریختی می‌شه؟ الان این جوریه که اگه مثلاً ۱۰۰ نفر از برند آگاه بشن، ۷۰ نفرشون جذب می‌شن و در نهایت ۳۰نفر خرید می‌کنن و از این ۳۰ نفر شاید ۱۰ نفر وفادار بشن. فکر کن یکی یه دستگاهی ساخته که طوری ذهن مشتریا رو دستکاری می‌کنه که هر چی بهشون می‌گه بدون اینکه بفهمن اطاعت می‌کنن. یعنی از هر ۱۰۰ نفر که از برند با خبر می‌شن ۱۰۰ نفرشونم خرید کنن. چی می‌شه؟

حالا همه دارن سرِ رسیدن به این فناوری با هم رقابت می‌کنن. سرِ دستکاری ذهن مردم تا کاری که می‌خوان انجام بدن. با این اوصاف بازاریابی باعث می‌شه جامعه به طور کلی از بین بره. حق انتخاب به طور کلی از بین می‌ره. از انتخاب پفک تا انتخاب رئیس جمهور. جالب اینجاست که ثابت شده ذهن انسان قابل دستکاری شدنه. یعنی این کار شدنیه و در حال حاضر اتفاقاً شرکت‌های بزرگ فناوری تا حدی تونستن به رمز و رازهای اون دست پیدا کنن.

خبرنامۀ واتساپی

ماه به ماه از طریق واتساپ محتواهای جدید رو خبر می‌دم. هر زمان خواستی می‌تونی لغوش کنی

اشتراک پیامک

اعضا: 279 نفر